اسماعيل بن محمد مستملى بخارى
819
شرح التعرف لمذهب التصوف ( فارسى )
پيغامبر صلى الله عليه و سلم كه گفت : فى الله خلف من كل تلف او قال من كل فائت . خبر اين مقدار است . چون حال بنده چنين گردد و حق را اندر سر خويش بدين وصف بيند از عرش تا ثرى و از ازل تا ابد اندر سر وى هيچ چيز را قدر نماند . و مثال اين به قصهء يعقوب است عليه السلام كه چون وى را به يك پسر نظر بيش بود [ و سر وى اسير آن پسر بود ] ، چون از پيش برخاست ، ده به جاى يكى نايستاد . و اين عجب نيست كه هزار هزار به جاى دوست هم نايستد . و من قام له شىء مقام حبيبه فليس بمحب . و اندر اين سرى است عجب كه اولاد يعقوب عليه السلام اندر غايب كردن يوسف عليه السلام حاضر گشتن پدر جستند . چون يوسف غايب گشت ، پدر نيز غايب گشت . حبيب غايب و محب حاضر محال است . پنداشتند كه چون يوسف گم شود پدر به جاى ماند . چون يوسف گم گشت ، پدر با يوسف گم گشت . فصار حاضرا غائبا حاضرا بذاته غائبا فى معانيه . هر محبى كه همه حبيب نيست محب نيست . پس چون محب حبيب گردد به حضرت حبيب حاضر گردد و به غيبت حبيب غايب . تا يوسف حاضر بود يعقوب حاضر بود و فرزندان از وى منفعت يافتند . چون يوسف را غايب كردند تا كل [ يعقوب ] ما را باشد . آن جزو موجود معدوم گشت . تا يوسف اينجا بود من همى با وى سخن گفتم ، شما به طفيل وى همى سماع كردى پنداشتى كه همى با شما گويم . اكنون كه غايب گشت من آنجاام كه وى است ، با شما سخن چگونه بگويم ؟ ! زبان سخن به قوت دل گويد ، چشم به قوت دل نگرد ، گوش به قوت دل شنود . تا دوست اينجا بود ، جوارح را قوت بود . چون دوست غايب گشت دل با وى [ 223 الف ] غايب گشت . قوت حواس زائل گشت . به كدام گوش شنوم ، به كدام زبان بگويم ، به كدام چشم بينم ؟ ! تا بزرگان گفتهاند كه محب اندر حال حضرت دوست به دو چشم بيند ، چون دوست غايب گردد هفت اندامش چشم گردد . از فرق تا قدم به همه دوست بيند . ايا غائبا حاضرا فى الفؤاد * سلام على الغائب الحاضر